یک قدم تا رهایی
گاهي اوقات خودت هم نمي دوني چته؟!
نمي دوني به خاطر کدوم جرم،بايد دوست داشتني ترين انگشترت خورد بشه در حالي که فقط داشتي اون رو بين انگشتات
مي چرخوندي و بعد با کمي دقت مي فهمي که جيوه ي گرد توي دستت هم تو اين گناه بي تقصيرنيست.خورده هاي عزيزترين انگشترت رو جمع مي کني و توي سطل آشغال مي ندازي و درست بعد از 5دقيقه اصلا يادت مي ره که انگشتري هم وجود داشته.

گاهي اوقات از شدت نا اميدي دوست داري روحت رو به آسمون پرواز بِدي،غافل از اينکه موقع صعود به آسمون، روحت با کمبود مواد سوختي مواجه مي شه و بر مي گرده.

يک بار براي آرامش خودت هم که شده دفتر خالي از کلماتت رو باز مي کني و خودکارت رو پر از واژه ها مي کني تا بنويسي .اما تا مي خواي از نا اميدي هات بنويسي ضربان قلبت نمي ذاره!تو هم قلبت رو خارج از قفسه سينه ت مي ذاري تا صداش اذيتت نکنه و پلک هات رو مي بندي تا توي سکوت فکر کني؛
حوصله ي چشمات سر مي ره و پلک هات رو باز مي کني و درست موقعي که مي خواي اولين جمله رو بنويسي يکي صدات ميزنه!مياي با فريادت اعتراض بکني که زبونت فيلتر ميشه،به کلامت پشت پا
مي زني و دريچه ي گوشت رو ميبندي.

کمي که فکر مي کني دلخور ميشي که چرا پيشوني تو اونقدر بلند نيست که بتوني خوبي هارو تمام قد توي فکرت تجسم کني.
توي همين لحظه صداي افتادن چيزي تارهاي گيتار ذهنت رو پاره
ميکنه.تو هم کنجکاو تر از اوني که بتوني جلوي خودت رو نگه داري.
به سمت حياط مي ري.
مثل هميشه گربه سياهه رو ميبيني که عجيـــــــــب، چاق تر از قبل شده.
((گربه ها وقتي مي خوان بميرن چاق ميشن))
اين حرف رو هميشه مادرت مي زد.اما انگار اين يکي خيلي وقته که دل به اين دنيا بسته.موشي رو توي پنجه هاش گرفته و قبل از خوردنش دنبال تاريخ مصرفش مي گرده.
تو که روزي ده بار دلت براي اين و اون ميسوزه؛اگه يه بار هم دلت براي حيوون ها بسوزه، قانون نيوتون نقض نميشه(!).يه سنگ بر ميداري و دنبالش مي دوي اما...
گربه هاي نسل جديد با آسانسور از درخت بالا مي رن (!) پاي يه آدم معمولي مثل من و تو که به اونها نمي رسه.

از حرصت سنگ رو به طرف گربه پرت مي کني و سرش رو نقش دار مي کني. گربه ي پيشوني قرمز که اختلال حواس پيدا کرده موش رو تاب مي ده و ول مي کنه و سيبيلش رو ليس مي زنه.
تو هم نيمچه لبخندي تحويلش مي دي و تازه يادت مياد که چقدر از موش مي ترسي!به خودت مياي و به طرف اتاقت مي دوي.


روي تخت ولو مي شي و به سقف اتاقت خيره مي شي.عنکبوت مهربوني رو مي بيني که داره با تارش يه پليور واسه ي مگس
مي بافه.تو هم ديگه ازین مهربوني ها حالت بهم مي خوره!چند وقته اتاق خودت پر شده ازين مهربوني ها(!)
بالاخره اون جمله نابي که تمام اين مهربوني هاو نامهربوني ها توش هست رو پيدا مي کني.خودکارت رو بر ميداري و سعي ميکني بازيباترين خطي که بلدي بنويسي. آب دهنت رو قورت ميدي و با دستي لرزون مي نويسي...
((آب تشنه تا آخرين قطره ي خودش را مي نوشد))
(دوستان عزیز از عوض شدن پی در پی قالب عذر میخوام اما قالب های انتخابی مشکلاتی داشتند)

نوشته شده توسط : سيده حديث ميرفيضي| شنبه سیزدهم تیر 1388 | 18:22 |
+ | موضوع:
|