تبليغاتX
تو كيش بكن مات ماندنش با من

تو كيش بكن مات ماندنش با من
‫ 
لینک دوستان

پ.ن:تمام متن ها و بيت هاي بدون ارجاع از خودم است 

حتی اگر بگویم سلام...

نميدانم چرا عشق بد كرده با همه ي ادم هايي كه،مسيرشان را درست بر طبق قاعده ي كهن نيوتون طي كرده اند...!چرا وقتي مي خواهي برايش شعرفكر كني آنجا هم جاذبه ولت نمي كند و نمي گذارد اشك توي شعرهايت داخل چشمت بماند.چرا زمين دست از سرت برنمي دارد و پاهايت را ميگيرد و خشك، مي كشد روي زمين تا بروي....تا برود....

ميدانستي عشق هم درست از قانون نيوتون پيروي ميكندكه:

هر چقدر از عشق را كه مصرف كني؛عشق آن را به همان اندازه و البته در خلاف جهت،به تو بر ميگرداند

 

((اين بار جاي شعر،فقط عشق عشق عشق آورده ام به كوري چشم اجاق هاست))

((و بازهم فندك تو،توي آتش است....ليلا دوباره دلخوش اين اتفاق هاست))

*دوبيت بالا از ليلارياضي

 

ليلا يِ شعر،يادت نرود يك دختر هر چقدر هم كوچك باشد ، بايد قلبش به آن اندازه بزرگ باشد كه باور كند دختربچه ي  كارتوني جلوي چشم هايش به اندازه ي تمام دوشنبه هايي كه راس ساعت 5عصر با هم ميرفتيد،طبقه ي دوم خاتم الانبيا تا باز هم با هم شعرببافيد قَسَمت مي دهد كه باوركني:

((برايش شعر مي بافي،بانوي روسري به سر   حتي اگر چشم دلت دنبال اين اجاق هاست))

((اين بار آتشش زدي فندكِ روي ميز را     اما نفهميدي همش،حاصل آن سراب هاست))

((يك فنجان عشق كافي بود،ديگر تكرار نميخواهد    تمام مشكل ها فقط در پكِ آن سيگارهاست))

 

دلت گله ميخواهد.دوست داري براي همه حرف بزني.خسته شدي از لبخند هاي مترسكي و قاب دار كه چسبانده شده روي صورت هايشان.كمي غر بزن.با همه دعواكن.حتي كره ي زمين.كه چرا از اولين روز تولدت دارد تو را ميپيچاند.چرا از همان اول از راست به چپ چرخيده.درست برعكس تو،كه از لجش هم كه شده، داري تمام مسير را وارونه طي مي كني.

كره زمين! چرا نمي فهمي؟!!!تمام اين مدت دارد زمين را مي گردد تا برايت "چيزي"به دنيا بياورد...

پس.... صرفا ....جهت... اطلاع... همه ي... آدم هاي.... "چيز"خان....

خطاب به همه ي مرد هاي مستطيلي و زن هايي با موهاي بلند و صاف بر روي زمين:

قرار است شعري را به بلوغ برسانم.اما زنِ شعر هايم سركش شده...

دوست دارد موهايش را فر كند...

زن شعرهايم سيگار به لب هايش مي آيد.كمي غزل مي خواهد.عينك مي گذارد و مرا پشت خودش حبس مي كند.

براي هزاااارو سيييييصد وووو  هفتااااد ووو دومين بار است كه دارم داد مي زنم(!)

.لطفا بشنويد...

قرار است "چيزي" بگويم .!و اين را تكرار و تكرار مي كنم.

واست مث يك عادتِ تكراريم كه

پيش مني ،اما داري چند بخش ميشي

اول يه نخ سيگارو مي بَلعيو بازم...

بعدش فقط درگيرِ يك عادت ميشي

سيگارِ رو طاقچه بهت نزديك تر شد

انگار دور از چشم من لبهاتو بوسيد

سايه م(ام) رو ديوارم يهو خشكيد وقتي....

نقش ته فنجون فالِ قهوه رو ديد....

To be continue…

 

حاشيه ها:همه ي بعد از ظهرهاي دوشنبه باز داري ميروي تا كنار"بچه ها"شعري بغل كني. در "كافه الي" را كه باز مي كني باز همان لب هاي حبس شده توي صورت آن پيرزن از لابلاي همه ي عكس ها بهت لبخند مي زند.پله ها را دوتا،يكي مي روي بالا.كنار ميز ها كه ميرسي،هواشناسي اعلام مي كند از الان تا ساعت8 شب،هواي كاملاً سيگاري با اكسيژني پراكنده خواهيم داشت.مينا و آزاده نيستند كه باز قبل از نشستن به تو لبخند بزنند.صندلي را پر سر و صدا عقب مي كشي و تا يك ساعت بعدش به جاي قهوه ،چاي تلخ را سر مي كشي...!

 

فنجونِ روي نلبكي باز حبس ميشه

وقتي كه دستاتو داري مي گيري از من

زن با همون سيگارِ بهمن نقش بسته

با دسته موي قهوه اي تا روي گردن

فنجونِ قهوه روي ميز برگشت يكهو

اون طره موي قهوه اي يك"دست" ميشه

انگار رگ هاي گلوم باريك تر شد

اون ذره موي تاب دارم،لَخت ميشه

عطركنار دستمو تو برمي داري

بوي شيرينش تو فضا باز پخش مي شه

يك بار گفتي عطر من يعني جدايي

شايد دلت درگير يك ترديد ميشه

 

ترق ترق ،انگشت هايت را روي ميز چوبي مي كشي.چشمت روي "از دوست داشتن در تمام جهان"اِ "مجتبي صادقي" ميخ مي شود.مرد آن طرف ميز كتاب را توي دستش گرفته.بيخيال سيگار را پك ميزند و  كتاب را ورق...نقشه مي كشي كه اگر كتاب را به دست آوردي،آن را دو دستي بچسبي و بروي طبقه ي بالاي يك تختِ دو طبقه يِ  فلزيِ چسبيده به پنجره.تا باز دراز بكشي و كنار باراني كه شالاپ شالاپش را فقط از پشت شيشه دوست داري،شعر بخواني...

اقاي كتابي،كتاب توي دستش را ميدهد دستت.يكي از قطعه هايش را مي خواني وتوي دلت خيلي ممنون مي شوي كه چيزي پيدا كردي كه به سليقه ي مادرت مي خورد و ميتواند تنها وجه ي مشتركتان باشد...

((مادر سلام،ناز نگاهت كشيدنيست/لبخند روي لبانت چه ديدنيست))

((شعر از صداي تو و لحن عاشق توست/باور كنيد بانوي شعرم شنيدنيست))

*دو بيت از محمد كتابي

 

كمي خارج تر از حاشيه:ازكافه الي كه بيرون مي آيي به اسم"بدون نقطه اش" خيره مي ماني.

فكري مي شوي كه چرا عشق را حتي اگر قبل و بعد خودت هم اضافه كني باز جمله ات بدون نقطه شروع مي شود.نقطه ها آزارت مي دهد.هنوز نمي فهمي چطور"من" يك نفر را توي دلش جا داده...تنها يك نفر."تو" دونفر را بالاي قلبش حبس كرده.من و خودش.

اما "شما" با بي لياقتي تمام،سه نفر را.من،تو،و يك نفر ديگر....

حباب گوشه ي چشمت كه پايين مي افتد،جوهر"يك نفر ديگر"روي كاغذ پررنگ ميشود....

چشم روشني بدهيد.يك نفر دارد برايت شعري به دنيا مي آورد.

((درست مثل كسي توي جنگ با عشقش/خلاصه هاي تو را توي شعرآوردم))

((درست مثل زني توي آشپزخانه/به جاي عطر بوي شعر آوردم))

*دو بيت از ناهيد هاشمی

ناهيد السادات هاشمی عزيزم كه فقط 5ماه از نبودنمان در اردوهاي هميشگي كشوري

 مي گذرد و مادر خوانده شدنم كه شيرين بود.و شعرهايت را كه با بي انصافي سوم خوانده اند و داور هاي تلويزيون نديده ما داستان من را سوم ديدند و يك داستان دزدي را دوم(!):دي.از وقت نديدنت سپيد هاي رديف دار مي گويم كه نه اسمش را شعر ميگذارم نه متن نه داستان نه موج نو نه هيچ چيز ديگر.اگر به من شاعر بگويند احتمالا شعررا با آواز خواندن كلاغ ها اشتباه گرفته اند:

اي سربازِ زنِ پياده يِ من،اجاق را روشن كن!

اين عشق نپخته روي ميز است،اجاق را روشن كن!

شعر خودش عشق مي شود و عشق مي شود شعر

چاشني هاي روي ميز را بردار،اجاق را روشن كن!

وقتش است بوي شعر را تازه تر كني دختركم

كبريت را بردار و باز هم،اجاق را روشن كن!

 

خودِ حاشيه:به خانه كه بر مي گردي،دلت براي تمام شب ها يي كه به درس ها لعنت ميفرستادي تنگ مي شود.دلت براي تئاتري كه زندگي ات لايش بُر خورده تنگ مي شود.و

همه ي بچه هايش از ماريا عليزاده و يارا رضايي گرفته تا كارگردان"اصولاً خندانش" و منشي صحنه ي" تا اطلاع ثانوي" مهربانش و گروه كمي تا قسمتي صميمي تان.

 با گروه تان قرار گذاشته ايد كه

نمايش"رسم بر اين است "از "مهدي شجاعي" را هفته اول ارديبهشت اجرا كنيد. وقتي كه همه ي هنردوستان مي خواهند تولد تئاتر را جشن بگيرند

 دلت حتي براي ساندويچ هاي فست فود دانشگاه هم تنگ مي شود كه هر بار مزه ي روغنش بيشتر از مزه ي سانويچش معلوم ميشود و تو به جاي آنكه اخ و ايش راه بيندازي مثل هميشه لبخند مي زدي و رو به دوست هايت مي گويي: ساندويچ با ميكروبش خوشمزس...

...

......

.........

شب كه مي شود

 كتاب را بر ميدارم تا كلمه به كلمه اش را بخوانم

.آخر شب هم مي گذرد.

پيراهنم را باد ميبرد

.از پنجره ها نگاه كنيد...

شايد بوي دلتنگيم به مشام همه تان برسد...

 

 پ.ن۲:به تاریخ ثبت دقت نکنید.بلاگفا هم سرکش شده 

 

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 16:26 ] [ حديث ميرفيضي ]
اين كنكور لعنتي با لعنت بر طراح محترم يا محترمه به پايان رسي.به زودي بروز ميكنم
[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 0:43 ] [ حديث ميرفيضي ]

برادر عزيزم تولد كودكي ات مبارك...

هر دفعه كه ميرسيم به تحليل اينكه چرا من نميخواهم بزرگ شوم بناچارا  101 دليل قانع كننده پيدا مي كنيم كه دنياي آدم بزرگ ها دنياي آدم هاي بزرگ نيست...اما دنياي بچه گي هايمان به همان اندازه كودكي كردن شيرين است.

 

روز تولد برادر كوچكت كه ميرسد زل ميزني به قاب مشكي چشم هايش و مثلا مهربان كه ميشوي از دهانت در مي رود كه "ميخواي كتاب بخوني؟بده من بخونم عزيزم"و همين عزيزم انگار چماقي مي شود و توي سرت مي كوبد.همان عزيزم كه انگار نقشه خودش را از قبل آماده كرده در كمتر از 40ثانيه پتو و بالشتش را مي آورد و پهن مي كند كف اتاقت و آنقدر مظلومانه نگاهت مي كند كه مطمئن مي شوي شنونده خوبي داري كه صدايش در نمي آيد.و وقتي شعر را مي خواني بعد از هر صفحه 10بار توي دلت غلط كردم مي گويي و آرزو مي كني شاعر از توي كتاب در بيايد و جواب سوال هاي برادر 9ساله-در حال حاضر10ساله-ات را بدهد.و شعر كه تمام شد و تمام رگ هاي اعصابت متورم شدند به خاطر آن جملهي روانشناختانه ي "با كودكان مهربان باشيد"لبخندي مصنوعي مي چسباني روي لبت و كتاب را مي دهي دستش.

شرح واقعه ي كتاب خواندن من در روز تولد برادرم:

قبل نوشت: متن اصلي شعر از كتاب"ديدم و دويدم"بدون تغيير.

 

از علامت هاي اختصاري "ب" به جاي برادر و "م"به جاي من نيز استفاده شدهJ

آنچه گذشت.....

دويدم و دويدم

سر كوهي رسيدم

برادرم:چرا مي دويد آجي؟كجا داشت مي رفت؟

من:عجله داشت.پيش باباش.(تو از كجا مي دوني؟)

آخر كتاب ميگه

((....كمي مكث و صفحه بعد))

دو تا خاتون رو ديدم

ب:آجي خاتون چيه؟

م:زناي روستايي

يكيش به من آب داد يكيش به من نان داد

نان و خودم خوردم آب ودادم به زمين

ب:مگه خانومارو ميشناخته كه ازشون خوراكي گرفته؟چرا بش خوراكي دادن؟

م:نه نميشناخت.نميدونم

((رفتم صفحه بعد))

زمين به من علف داد.

علفو دادم به بزي

بزي به من پشكل داد

پشكلو دادم به نونوا...

ب:آجي حديث پشكل چيه؟

من:پي پي

ب:با چي بردش واسه نونوا؟تو دستش؟

م:نگاهي به عكس توي كتاب انداختم.چيزي معلوم نبود<< نميدونم.آره...

ب:اونوقت نونوا واسه چي پشكل ميخواست؟

م:كه بريزه تو آتيش(تو عكس اينجور بود حدقل)

ب:اونوقت اون نون و مي خوردن.اه....

م: (اولين غلط كردم توي دلم)

نونوا به من آتيش داد.

آتيشو دادم به زرگر

زرگر به من قيچي داد

ب:زرگر خياطه؟

م:نه خياط صفحه بعده.اين طلا فروشه

ب:پس چرا قيچي داد؟

م:كه بده به خياط

ب:مگه مي دونست؟

م:......

قيچي و دادم به خياط.خياط  به من قبا داد

قبا رو دادم به مولا.مولا دوتا كتاب داد

ب:اجي مولا آخونده؟

م:نه معلما زمان ماست...

كتابو دادم به بابا.بابا دو تا خرما داد

يكيشو خوردم تلخ بود.يكيش رو خوردم شيرين بود

ب:آجي ديروز آرشام خرما آورده بود.....(تعريف كردن ماجراي مسخره اي به مدت12دقيقه)آجي بقيه كتابو بخون(!)

بالا رفتيم دوغ بود.پايين اومديم ماست بود.قصه ي ما راست بود...

ب:آجي اينكه دروغي بود(!)

م:باشه....و كتاب را دادم دستش

برادرم:آجي حديث اين پسره داشت كجا مي رفت؟.....!

من:در اين لحظه فحش به شاعر و جد و آبادش

***

وقتي برادرت شمع را فوت كرد به اين فكر مي كني كه حالا تولدش مبارك شد و صدسال ه هم شد....كه چه كار كند؟

كه نيمچه لبخند بيدنداني تحويل بچه ي روبرويش بذهد و بگويد:نتيجه ي گلم...و بچه كه انگار دارد به عروسك پشت ويترين نگاه مي كند توي چشم هايش خيره بشود و برود.و مردي با رپوش سفيد بيايد و دستش را بگيرد و توي حياط خانه ي سالمندان بچرخاندش.و سعي كند با كلمه ي پدر جان(فسيل عزيز) با او ارتباط برقرار كني يا سلامي بگويد.شايد هم بعد از 100سال بگويد هلو(hello) يا حتي"بُنژُرنا" يا مثلا "آراتا" يا چيزي شبيه آن.شايد هم بهد از پ00سال مردي با لباس پوست سوسماري و موهايي تا كمر  دستش را دو طرف صورتش بچسباند و بگويد آآآآآآآآآآآآآآآآآآ.....

وقتي برادر 10ساله ام را با موهاي مجعد مدل تارزاني تا كمر ميسازم توي دلم قش مي كنم و برايش آرزو مي كنم تا هروقت مي خواهد زنده بماند.

و وقتي كادو را مي دهم دستش ماچ آبداري مي كنمش و او هم  اينبار چون روز تولدش هست نميزند تو ي صورتم كه تلفن زنگ ميخورد و با بي رحمي تمام اعلام ميكند كه كلاس كنكور درس ديفرانسيل درست نيم ساعت ديگر شروع ميشود و من حساب مي كنم كه اگر هشت پا باشم حتما سر وقت مي رسم.از در كه مي روم بيرون برادرم سرش را از پنجره مي اندازد بيرون و مي گويد:آجي ناراحت نباش.عكستو به جات ميزاريم رو ميز عكس ميگيريم.....:)

در را كه ميبندم دوباره با خودم تكثير ميشوم توي ترديد هايم.كفش هايم كه مسير را جفت جفت و مساوي با هم طي مي كنند مي شوند سوهاني روي روحم و ...

به خيابان كه مي رسم نگاهم سرد و خاموش مي شود

نگاهت سرد و خاموشه

لبات خالي تر از چشمات

نميشه عشقو فهميد از

چشاي با نگاه مات

چرا چيزي نميگي تو

من از ترديد بيزارم

بگو حسي به من داري

يا برگردم پي كارم

رو دوشت كوله ي رفتن

از عشق من خبر داري!

ببينم خسته از راهي

يا كه قصد سفر داري

چرا چيزي نميگي تو

من از ترديد بيزارم

بگو حسي به من داري

يا برگردم پي كارم

سكوتِ تلخِ چشماتِ

از اين عاشق شدن سهمم

خلاصم كن ديگه حرفه

نفس هاتو نمي فهمم

 

 

[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 18:19 ] [ حديث ميرفيضي ]

كمي خودماني:

راستش تا حالا بهش فكر نكرده بودم تا اينكه يكي از دوستان اشاره كرد به اين موضوع كه

 چرا نوشته هايم غمناكه(همون غمگينه ي خودمون)...من هم كمر به آن بستم كه تا حدّ امكان

غم درون نوشته ها را كم كنمJ

صرفا جهت اطلاع:

پيوندهـــــــــــــــــــــــــــــــايم مبارك J

*در اين جا، اين جمله معناي هميشه گي خودش را ندارد.بلكه براي خوشامد گويي به تمام دوستانِ عزيزي ست

 كه جديدا لينك شدند.;-)

**بعضي از دوستانم كه پيداشون نبود يا وبلاگشون پاك شده بود از پيوندها حذف شدند.:D

#:((تا اينجا كه جمله ها غمناك نبود. بود؟...خودم كه چيزي احساس نكردم.))

خب از اطلاعيه خارج مي شيم و مي ريم در حال و هواي ادبي خودمان كه اصولا محشريه...

آب نبـــــــات هـــــــــــــاي ادبـــــــــــــــــي:

دفترم را كه باز كردم، پوست شكلات هاي رنگي خودشان را پهن كرده بودند روي داستان هايم و

 نصف باقيمانده آن را پوشانده بودند.من هم كه مدتيست واحد تنبلي را پاس نكردم،همان داستان هاي نصفه را

حفظ كردم و تندتند از توي دورافتاده ترين كافي نت موجود وارد صفحه ي جادويي اينترنت كردم و خيال خودم

را از بابت پست جديد راحت كردم((حسن تعليل براي نوشتن داستانك))

داستانك شماره1:به مدت يك آب خوردن

مرد شير آب را باز كرد و ليوان را گذاشت زيرش.با حرص بسته ي قرص را برداشت و رويش را برگرداند.

زن جيغي زد و ظرف  ديگر ي را پرت كرد.

- ((ديگه نميتونم اين زندگي نكبتي رو تحمل كنم))

آب توي ليوان سر ريز شد.

داستانك شماره2:حواست را جمع كن

مرد شبكه ها را چرخاند.كنترل را انداخت روي مبل.شير با كمك تمام افكت هاي سينمايي مغرورانه و

خَرامان خَرامان مي دويد دنبال آهو.

مگس بالاي سر مرد وز وز مي كرد.

شير پنجه اش زا خواباند روي تن آهو.

مگس دور سر مرد چرخيد و وسط كتابش نشست.مرد انگشتش را از لاي كتاب برداشت.

شير دندان هايشش را توي گردن آهو فرو كرد.

مرد دو دستش را روي جلد كتاب گذاشت و تق...كتاب بسته شد

 

اعتــراض نــامــه:

#: راحت از خط كشي هاي عابر پياده رد مي شويم بذون آنكه دلمان براي خط ها بسوزد كه هرگز به هم نميرسند

با چشم پوشي از ترانه هاي خودماني كه هرگز جايي خوانده نشد اولين (.......)  در عمرم را تقديمتان مي كنم.

نميدانم اين كه نوشتم موج نو است شعر است يا شعر سپيد....شايد ها حرف در آمده از كاغذي سفيد است.

خسته  شدم از چارچوب هايي كه مي گويند چه نوشته اي و چه بايد بنويسي و اين كه نوشتي چيست.

فقط مي دانم كه چيزي نوشته ام:

تق،ترق

شكست تنگ دلم

و ماهي ها چه خندان آمدند بيرون از چشم هايم

و خودكار

مثل ناخن ه روي تنم

روي كاغذ مي آيد

و تو باز((تق))

در را مي بندي

***

از قافيه ها بيزارم

كه چه سخت مي آمدند و

چه نرم تو را بردند

مگر جاي دلت تنگ بود

كه راحت شعرهايم را ربودي

و انداختي كنار

كه بخواهي

كه بماني

كه نماندي و بُردي

تُنگ دلم را

و من چه بي شعر، بي شعور مي شوم

 

#########################################################################

شادي ها و غم هاي نَوَدي:

عيد دارد تمام مي شود و تازه يادم افتاده به تمام ليست هاي بلند بالاي كتاب هايي كه بايد مي خواندم

و همه دستي شدند و روي سرم آمدند پايين.در كلّ عيد هيچ كدام از موارد نسخه تجويزي را نخواندم

جز سه مورد خارج از نسخه:

اول:  ((زندگي نامه كوروش كبير))كه آن هم از صدقه سري ه متصدي قطار "تهران-مشهد" بود كه

اصرار داشت طرح"كتاب در سفر" را اجرا كند.

دوم:فصل اول رمان خشم و هياهو كه حرف هاي ديوانه ي داستان از يك نابغه ي داستان هم زيباتر بود.

سوم:كتاب ((شازده احتجاب)) ي كه اگر كتاب را چند بخش كنيم من 34 صفحه اول را 20بار خوانده ام و هربار

بيشتر از نبوغ "گلشيري" در نوشتن متحير ميشوم...البته دقيق تَرَش را بخواهيد 33 صفحه و دو پاراگراف خواندم

اما اين طور صفحه رند نيست و عددي كه رُند نباشد خودش كه ابَدي نميماند هيچ،همه ي عدد هاي قبلش را هم از بين

 مي برد.

حرم نامه:

از صدقه سري اداره ي پدر سال تحويل را حرم امام رضا بوديم بدون آنكه فرشي صرفا براي خودمان داشته

باشيم و بدون آنكه جايي بدهند بنشينيم و ماهم همان طور سرپا عيد را مبارك مي كنيم و براي تمام دوستاني كه

"من يادشان كردم" طلب سالي خوب مي كني.

تازه آن قسمت جالب بود كه گوشي مباركه را در آوردم و يكي يكي اس ام اس هاي بچه ها را براي اما رضا

 خواندم و سلام و دعايشان را رساندم كه تقريبا70 درصدشان به درخاست شوهر ختم مي شد يا زندگي اصيل و

خوشبختي و چيزهايي شبيه آن...

تازه كه رسيدم خانه يادم آمد براي خودم دعايي نكردم و خنديدم و گفتم:سال بعد....

دوباره خطه ي سبز رشت را مي پذيرم با اين وجود كه هواشناسي احتمال 95 درصدي بارش باران را

 در روز 13ام فروردين اعلام كرده است....

 

دعــــــانــــــامـــــه:

**انشاالله كه همه 13 به در خوبي داشته باشد و همه ي سبزه هايي را كه گره مي زنيد گوسفند بخورد

 

http://hodaschools.com/IMAGES/NewsPicture/16786.jpg

 

 

 


 

[ پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ] [ 0:5 ] [ حديث ميرفيضي ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به دنیا که آمد شهرتش را اجدادش انتخاب کرده بودند و اسم کوچکش را پدر و مادرش...
بی اراده وارد این دنیا شد و "حدیثی"شد که در روزهجدهمین سال تولدش کنکورش را بغل می کرد...
بزرگ شد اما دوست نداشت کودکی هایش هم با او بزرگ شوند...
به جرم نکشتن کودکی هایش متهمش کردند و حکم بزرگ شدن را برایش بریدند-اما او قاتل نشد و حبس ماندن در سلول انفرادی کودکی هایش را پذیرفت.
این روز ها هم همش دچار"مردن"است.کسی علت مریضی اش را نمیداند فقط دکتر معالجش گفته دارویش چیزی به جز"زندگی خالی"ست.همه چیز را دیگران برایش انتخاب کردند.مسیرش را دیگر خودش انتخاب می کند...
امکانات وب